#فصل_بادبادک_ها_پارت_129

- آفرین. دیگه چی؟

- آیینه.

- حالا نقاشی شون رو بکش.

از اینکه انقدر آروم شده بود، هم من تعجب کرده بودم و هم بچه های دیگه. بعد از اتفاقات روز پیش واقعاً به این آرامش کنار بچه هایی که حداقل براشون مفید بودم، داشتم.

مجید یه ساعت با عقربه های قرمز کشید. شیشه ی آینه رو آبی کرد که زیاد شبیه آینه نبود. یه کله ی آدم کشید و چشم هاش رو سبز کرد. واضح بود که من رو کشیده. روسری قرمز هم سرم کرد که تا به حال نپوشیده بودم. یه کله ی کوچیک دیگه که اون هم چشم های سبز داشت.

- چقدر زود کشیدی! این منم؟

- آره.

- این کوچیکه کیه؟

- این بچه شه!

بهش لبخند زدم و گفتم: من که بچه ندارم!

- چرا؟

شونه هام رو بالا انداختم. چی باید می گفتم؟

- ندارم دیگه.

مشغول نگاه کردن کاغذ یکی از بچه ها شدم که پرتقال و گوجه سبز کشیده بود.

- آفرین. قشنگ کشیدی. گوجه سبز دوست داری؟

- خیلی

مجید آستینم رو کشید که نگاهش کنم و با خجالت گفت: من نمی خوام برم بالا.

- کلاس جدیدت؟

- آره.

واقعا شبیه بچه های عادی شده بود.

- باشه. با خانوم صالحی حرف می زنم. ولی باید قول بدی بچه ی خوبی بشی!

romangram.com | @romangram_com