#فصل_بادبادک_ها_پارت_128


- حوصله نداشتم. دیشب دیروقت رفتم خونه. شام هم نخوردم.

- نیست خیلی چاقی... رژیم گرفتی!

خندیدم و گفتم: حالا ولش کن.

- رفتم دفترت. مرادخانی گفت یه مدت نمیای؟!

نقاشی یکی از بچه ها رو که به طرفم گرفته بود نگاه کردم و گفتم: آفرین. خیلی خوبه.

رو به مهرناز گفتم: انتظار داشتی با کار دیروز بابا دوباره بیام؟

- من نمیگم حتماً بیا کارخونه... به پولش که احتیاجی نداری! من میگم ناراحت نباش. زندگی بالا و پایین داره.

- ناراحت نیستم مهرناز. فقط وقت می خوام.

- یه مهمون ناخونده هم که داری.

با تعجب نگاهش کردم که به در اشاره کرد. مجید کنار در ایستاده بود و به داخل سرک می کشید. لبخند زدم و گفتم: مجید! بیا تو.

آروم آروم داخل اومد. دستش رو گرفتم و گفتم: دیگه حالت بد نشد؟

سرش رو به علامت «نه» تکون داد.

- از مربی اجازه گرفتی اومدی پایین؟

- آره.

مهرناز بلند شد و گفت: من برم. بچه ها رو به نگار سپردم... مراقب خودت باش عزیزم.

- مرسی. من خوبم.

مجید رو سر جای مهرناز نشوندم و گفتم: می خوای نقاشی بکشی؟

دوباره سرش رو تکون داد. کاغذ و مدادرنگی و شابلون بهش دادم.

- هر چیزی که با شکل دایره به نظرت می رسه بکش. چیا شبیه دایره اند؟

کمی فکر کرد و گفت: ساعت.


romangram.com | @romangram_com