#فصل_بادبادک_ها_پارت_127

چهره ش غمگین شد و به چشم هام زل زد.

- چرا؟... حیف تو نیست؟

- من دوستشون دارم.

- ولی اون قوطی ها لیاقت تو رو ندارند!

چند لحظه بهش خیره شدم. اشک هام رو پاک کردم و گفتم: آره. واقعاً ندارند.

بلند شدم که مجبور شد عقب بره. به طرف در رفتم. یادم افتاد که با پدرش حرف زده. برگشتم و گفتم: ممنون که با پدرت حرف زدی.

در حالیکه خاک شلوارش رو پاک می کرد، گفت: از خودت تشکر کن!

- ...

از کنارم رد شد و به طرف در رفت.

- فیلش یاد هندستون کرده بود!

حرفش معنی بدی داشت. دنبال حرفش رو نگرفتم. حوصله ی این یکی رو نداشتم.

فصل 6

شابلون های دایره رو به بچه ها داده بودم و قرار بود با دایره های مختلف شکل هایی که به ذهنشون می رسه بسازند. به برگه های توی دستشون نگاه می کردم. بیشتر کله ی آدم و خورشید می کشیدند.

چند ضربه به در خورد. مهرناز توی چارچوب در ایستاده بود. لبخند زدم و گفتم: بیا تو.

وارد شد و روی صندلی کنار من نشست.

- چه بی سر و صدا شدند.

به بچه ها که روی برگه هاشون تمرکز کرده بودند، نگاه کردم.

- آره.

- خوبی؟

- باید بد باشم؟

- چرا تلفنت رو خاموش کردی؟ از دیروز تا الان دلم شور زد.

romangram.com | @romangram_com