#فصل_بادبادک_ها_پارت_126


به سمت در حرکت کردم که دوباره گفت: باید حرف بزنیم!

فاصله گرفتم و عصبانی تر از قبل گفتم: دو سال تمام با هم دعوا کردیم. تو هنوز نفهمیدی من وقتی ناراحتم باید تنها باشم؟!

چیزی نگفت و من مستقیم به طرف دفترم رفتم. البته کمی اغراق کرده بودم. اوایل ازدواجمون دعوا نمی کردیم. در رو باز کردم و رو به جمع گفتم: طرح رد شد. من یه مدتی نیستم. مسئولیت با آقای شیرازیه.

هر سه با تعجب و ناراحتی نگاهم می کردند که این بیشتر اذیت می کرد. اگر با رأی سعیپور رد می شد هیچ وقت کارم رو ول نمی کردم. خواستند چیزی بگن که گفتم: خدافظ!



به طرف پارکینگ می رفتم. بابا هم همراه آقا یوسف به همون سمت می رفت. سرعتم رو کم کردم که فاصله رو حفظ کنم. سعیدپور و نوید و پدر انوش هم کنار بابا حرکت می کردند. این همه اختلاف با هم داشتند اما باز هم توی ظاهرشون شبیه شریک های عادی بودند.

ایستادند تا ماشین هاشون آماده ی حرکت بشه. دوباره سرعتم رو کم کردم. خواستم راهم رو عوض کنم تا برند که نوید رو دیدم که به سمت ساختمون میخکوب شده بود. بقیه هم به همون سمت برگشتند و سعیدپور اسم رستار رو داد زد.

سرم رو سریع برگردوندم و رستار رو روی دیواره ی پشت بوم ساختمون اداری دیدم. یه لحظه شهرام رو اون بالا تصور کردم. بعد سقوطش رو... بعد بدن غرق خونش رو روی آسفالت. همون جایی که رستار اون روز نشسته بود. به سمت همهمه ای که ایجاد شده بود برگشتم. سعیدپور روی دست های نوید از حال رفته بود و بقیه سعی می کردند به طرف ماشین حرکتش بدند. بابا شبیه مسخ شده ها ایستاده بود.

دوباره به رستار نگاه کردم که انگار جلوتر اومده بود. هر دیوونگی ای ازش بر میومد. چیزی توی دلم فرو ریخت. اسمش رو داد زدم و به طرف ساختمون دویدم. همه ی این اتفاق ها فقط در عرض چند ثانیه افتاده بود.

خودم رو توی آسانسور پرت کردم و شماره ی 4 رو زدم. زیر لب گفتم: زود باش! زود باش!

بعد از چند ثانیه در باز شد. کیفم رو همون جا ول کردم و به سمت در آهنی پشت بوم دویدم که نیمه باز بود. وارد شدم و نور آفتاب مستقیم توی چشم هام خورد. کمی دور و بر رو بررسی کردم که موقعیتم رو به دست بیارم. اما هیچ کس نبود. دوباره چرخ زدم. هیچ خبری از رستار نبود. اگر حال سعیدپور خراب نشده بود، فکر می کردم که دچار توهم شدم!

داد زدم: رستار!

کسی جوابم رو نداد. شاید برای کمک به پدرش رفته بود.

جلو تر رفتم. درست جلوی دیواره ی سنگی. به پایین نگاه کردم. بابا به یکی از ستون های جلوی پارکینگ تکیه داده بود. چند نفر توی محوطه با هم حرف می زدند. سعیدپور و نوید و پدر انوش نبودند. به خاطر ارتفاع سرم گیج رفت. نشستم و به دیوار کوتاه تکیه دادم. سرم رو روی زانو هام گذاشتم. اجازه دادم اشک هام صورتم رو خیس کنه. دیگه اینجا کسی نبود که ازش خجالت بکشم. حالم واقعاً بد بود. از بابا توقع این کار رو نداشتم. جلوی انوش و حتی بچه های سایت حسابی ضایع شده بودم. حالا هم که رستار مسخره بازی در آورده بود. فکر اینکه جنازه ی اون رو هم مثل شهرام نتونیم ببینیم، اعصابم رو خرد می کرد. حتی به خاطر آسیب زیاد نتونیم برای آخرین بار به صورتش نگاه کنیم و بهش بگیم «خدافظ»... دلم از همه پر بود و به هق هق افتاده بودم.

دستی روی شونه م نشست. سرم رو بلند کردم و دوباره زیر گریه زدم. برای چی باید از همچین آدم دیوونه ای خوشم میومد؟!

- چرا اومدی بالا؟

دستش رو از روی شونه م کنار زدم و با کنایه گفتم: اومدم هواخوری!!!

خواستم بلند بشم که جلوتر اومد. دستش رو زیر چونه م گذاشت و بلندش کرد.

- به خاطر اون قوطی ها گریه می کنی؟

خودش رو به اون راه زده بود ولی می دونستم منظورش چیه. گریه م بیشتر شد و گفتم: آره.


romangram.com | @romangram_com