#فصل_بادبادک_ها_پارت_125

انوش به چهره ی مسئول حسابداری نگاه کرد.

خانوم سهرابی اجازه ی صحبت خواست و گفت: مثل اینکه متوجه نیستید، بودجه ای برای این طرح نداریم! فعلاً زمان این تغییرات پرهزینه نیست!

حرف آخر رو زده بود و دیگه چیزی برای گفتن نداشتم. سر جام نشستم.

انوش شروع به صحبت کرد: مباحثه ی خوبی بود. حرف های موافق و مخالف رو شنیدیم. من به عنوان مدیر کارخونه اجرای این طرح رو صلاح نمی دونم. اما... تصمیم نهایی با سهامدارهاست.

به من نگاه کرد. خیلی کوتاه موضع خودش رو مشخص کرده بود.

بعد 2 دقیقه که به استراحت گذشته بود. دبیر جلسه اعلام کرد: جناب نادری! رأی شما مثبته یا منفی؟

پدر انوش بدون معطلی گفت: رأی من، رأی دکتره. منفی.

توی دلم گفتم «نمی گفتی هم همه می دونستند.»

حالا همه به سعیدپور نگاه می کردند. مطمئن بودم که رستار پدرش رو ندیده بود که باهاش حرف بزنه. البته ازش توقع نداشتم که به خاطر من، از پدری که ولش کرده چیزی بخواد. نوید هم که رسماً در حال چرت زدن بود.

سعیدپور چشم هاش رو که با تأسف روی ظاهر رستار می چرخید، به طرف بابا برگردوند. شاید توی دلش می گفت «پسر من کجا و پسر نادری کجا!». نشونه های حرص خوردن توی حرکت عصبی دست هاش بود. به طرف من نگاه کرد. انگار همه می دونستند که این طرح چقدر برای من مهمه. جمع سکوت کرده بود.

سعیدپور با کت و شلوار و موهای خاکستری خوش فرم به صورت من زل زده بود و چیزی نمی گفت. توی دلم گفتم «بگو مثبت. بگو مثبت» و یه دونه از اون لبخند های پسرکشم رو تحویلش دادم.

دبیر جلسه گفت: جناب سعیدپور رأی تون رو اعلام نمی کنید؟

هر چقدر انتظار طولانی می شد، لبخند من هم عمیق تر می شد. بالاخره با خنده گفت: مثبت!

از خوشحالی و هیجان خندیدم و با خودکار توی دستم چند ضربه به میز زدم. بابا به طرفم برگشت. انتظار داشتم بخنده و تبریک بگه ولی روی صورتش اخم بود. سریع خودکار رو کنار گذاشتم و دست هام رو روی زانوهام گذاشتم. ایمان که سرش رو طوری خم کرده بود که از فاصله ی بابا و رستار من رو ببینه، چشمک کوچیکی زد. صورت رستار کاملاً بی تفاوت بود و به پدرش زل زده بود. باید به خاطر حرف زدن با پدرش حسابی ازش تشکر می کردم. چون توی جلسه من طرف بازنده بودم.

انوش عینکش رو در آورد و روی میز پرت کرد. همه یا در حال لم دادن بودند یا بلند شدن که بابا بلند گفت: منفی!!

همه سر جای خودشون متوقف شدند. سکوت دوباره به فضا برگشت. بابا به صورت سعیدپور نگاه می کرد. به گوش های خودم اعتماد نداشتم که دبیر جلسه گفت: طرح با دو رأی منفی رد شد.

حالم اصلاً خوب نبود. کاش رأی منفی مال سعیدپور بود نه بابا. چشم ها به طرف من برگشته بود و من نزدیک بود بزنم زیر گریه. جلوی خودم رو گرفتم و به میز نگاه کردم. لوس بازی در آوردن توی خونه شاید جواب بده ولی اینجا نه. صبر کردم که اولین نفر نباشم که از در خارج میشه.

تقریباً همه بیرون رفته بودند. حتی بابا و ایمان. می دونستند که نیاز به تنهایی دارم. کیفم رو برداشتم و به طرف در رفتم. به در نرسیده کسی مچم رو نگه داشت که ندیده مطمئن بودم این حرکت های چریکی فقط از انوش بر میاد.

نزدیک در بود و با شمس و سهرابی صحبت می کرد. بی حرکت ایستادم. هر جور تقلایی جلوی کارمند ها شخصیت خودم رو زیر سوال می برد. چند ثانیه بعد، دبیر جلسه آخرین نفری بود که بیرون رفت.

دستم رو بیرون کشیدم و عصبانی گفتم: این چه کاریه؟! پوزخند شمس رو ندیدی؟

با خونسردی گفت: گور باباش!

romangram.com | @romangram_com