#فصل_بادبادک_ها_پارت_124


- بقیه دیر نکردن؟

- می رسند.

چند ثانیه بعد نوید در رو برای پدرش نگه داشت و هر دو وارد شدند. ناخودآگاه منتظر وارد شدن رستار بودم اما خبری ازش نشد. دو تا از مدیرهای بخش مالی و حسابداری هم وارد شدند. حس کردم پدرم دیر کرده. صندلی های خالی، کنارم چشمک می زدند. رئیس کارگاه قوطی سازی هم رسید. همه منتظر بابا بودند. در باز شد و بابا داخل اومد. ایمان و رستار هم همراهش بودند. بابا کنار من نشست و رستار و ایمان هم کنارش. رستار دقیقاً رو به روی پدرش بود. دکمه ی پیراهن زیتونی ش رو باز گذاشته بود و موهاش روی شونه هاش پخش بود. قبلاً اینطوری ندیده بودمش. انگار از قصد تفاوت هاش رو برجسته تر کرده بود. کنار این همه مرد کت و شلواری واقعاً وصله ی ناجور بود. ظاهراً همه اومده بودند. من و دو نفر دیگه که یکی شون دبیر جلسه بود تنها زن های جمع بودیم.



بعد از نیم ساعت وراجی درباره ی طرح ها و قدم زدن جلوی بورد سالن، یه جرعه آب خوردم و توی صورت ها دقیق شدم.

انوش دستش رو از زیر چونه ش برداشت و با لبخند گفت: ممنون. نمونه ها رو نشون بدید.

به سمت تبلت رفتم و اسلاید ها رو عوض کردم. هر کدوم از عکس ها که رد می شد، چهره ها بیشتر شگفت زده نشون می داد. دیگه کامل خودم رو باخته بودم. سراغ هزینه هایی که برآورد کرده بودم، رفتم. بعد از هر جمله نگاهی به انوش مینداختم که نتیجه ش رو توی صورتش ببینم. رئیس کارگاه هم درباره ی ساخت و کلاً زمان و هزینه ی لازم برای قالب زدن توضیح داد.

سریع گفتم: البته مبلغ ممکنه اول زیاد به نظر برسه ولی توجه داشته باشید که بیشترش مربوط به قالب ساختن هست که فقط یک بار لازمه.





انوش نگاهش رو از آب معدنی جلوش بلند کرد و به مدیر بازاریابی انداخت.

آقای بهزاد به جمع نگاهی انداخت و شروع به صحبت کرد: در حال حاضر وضعیت تولید و توزیع در کشور شرایط بحرانی رو میگذرونه... وقت قمار کردن روی فروش جنس ها نیست! قراره این قوطی ها به دست زن های خونه دار و بچه هایی بیفته که هیچ کدوم نه حجم های افلاطونی رو میشناسن، نه از مدرنیسم و پست مدرنیسم اطلاعی دارند!

و واژه ی «قمار» رو خیلی غلیظ به کار برده بود. انوش دستش رو زیر چونه زد و به سمت مدیر مالی نگاه کرد.

آقای شمس تک سرفه ای کرد و گفت: چند ماهی هست معاملات با چک های بلند مدت انجام میشه، همچنین به دلیل تحریم های اقتصادی و مواد اولیه ی گرون، میزان تولید پایین آمده. بنابراین من هرگونه تغییر با هزینه ی بالا رو به شدت منع می کنم.

و رو به ایمان ادامه داد: نظر شما به عنوان مدیر تولید چیه؟

ایمان اول نگاهی به من انداخت.

- من حرفتون درباره ی تولید پایین رو قبول ندارم. یا مواد اولیه ی گرون می خریم و تولید معمولی داریم یا نمی خریم و تولید پایین داریم که در این صورت این بودجه می تونه صرف اصلاحات بشه.

دوباره به من نگاه کرد. لبخند زدم و ابروم رو بالا انداختم که کم مونده بود با لب و بینی ش ادا در بیاره. خودش هم نفهمید چی گفته. در واقع پیچونده بود.

رستار روی صندلیش لم داد. به طرف انوش چرخوندش و گفت: فروش محصولات تو بازار های خارجی بدون تغییر، امکان نداره. همینطور که نمایندگی ها کم کم داره از کار میفته. مثل قطر. سطح سواد مردم خودمون رو هم دست کم نگیرید... می خوایید بشینید و به نابود شدن خودتون نگاه کنید؟!

من هم تأیید کردم و گفتم: سودی که از صادرات می بریم این هزینه ها رو جبران می کنه.


romangram.com | @romangram_com