#فصل_بادبادک_ها_پارت_123
در دفتر ایمان باز شد. حتی کراوات هم زده بود که سنش رو بیشتر از 28 سال نشون می داد. خنده م گرفت. به طرف ما اومد و گفت: به به! مشغول لابی کردن بودید؟
من: به نتیجه نرسید.
رستار دستش رو دور بازوی ایمان انداخت و گفت: بریم عزیزم.
حرکتش حالت شوخی داشت ولی به من برخورد. با کف کفش روی جین مشکی رستار کشیدم که بلند گفت: چکار می کنی؟ دیوونه!
- بهت میاد.
ایمان خندید. ازشون فاصله گرفتم و تند تند پله ها رو بالا رفتم. سالن جلسه ها طبقه ی سوم بود. هنوز صدای خنده ی ایمان شنیده می شد. فکر می کردم اولین نفری هستم که وارد سالن میشه اما انوش روی صندلی مدیرعامل که رأس میز بیضی شکل بود، نشسته بود. روی یکی از صندلی ها نشستم و سعی کردم نسبت به نگاه ذره بینی انوش بی تفاوت باشم.
- صدای خنده ی داداش جونت میومد!
- ایرادی داره؟
- نه.
- ...
- لازم بود همه رو بندازی تو دردسر؟
- دردسر!... من از طرحم دفاع می کنم. اگر منطقی باشه، تصویب میشه.
چشم های قهوه ایش شبیه شیرهای رئیس گله شده بود و من کم کم احساس خطر می کردم.
- رأی پدر من که واضحه... سعیدپورها هم که سایه ی شما رو با تیر می زنند. با چه امیدی اینجا نشستی؟
- این یه جلسه ی کاریه، نه خانوادگی.
- پس منتظر ترور شدن باش. انقدر ایراد توی گزارشت بود که با گریه از این اتاق بری بیرون.
از حرفش ترسیدم چون انوش حرفی رو رو هوا نمی زد. اما خونسردی خودم رو حفظ کردم و گفتم: تو هم که عاشق دیدن گریه ی منی!
- اتفاقاً برعکس!!
روان نویس توی دستش رو به طرفم گرفت و ادامه داد: اگر از یه چیزت خوشم می اومد، همین چشم ها بود!
خواستم جوابش رو بدم اما با وارد شدن پدرش سکوت کردم. حس کردم ممکنه چیزی شنیده باشه. روی یکی از صندلی ها نشست. بعد از نگاه های عجیب به ما و بررسی اوضاع گفت: احوالت چطوره دختر؟
- خوبم عمو.
romangram.com | @romangram_com