#فصل_بادبادک_ها_پارت_122


- اینطوری می خوای بیایی؟

- مگه چیه؟

- جلسه ی رسمیه! مهمونی خانوادگی که نیست!

- بی خیال!

بدون مقدمه گفتم: بابات رسیده؟

- با نویده. تو اون ساختمون.

- رأی بابات چیه؟

خندید و گفت: نمی دونم. از کسی نپرسیدم.

- برادرت نمی دونه؟

- نمی دونم.

اخم کردم و گفتم: پس تو به چه درد می خوری؟!

- می خوای رأی سعیدپورها رو بخری؟

- آره. نادری ها که چشمشون به دهن انوشه. از رأی مثبت بابا هم که مطمئنم.

- رأی مثبت بابام در مقابل چی؟

با خنده گفتم: وصیت می کنم یکی از نوه هام، یکی از نوه های تو رو بگیره. خوبه؟

- فرض محال، محال نیست! ولی قبلاً خانوم های خوشگل پیشنهادهای بهتری داشتند!

سرم رو به بازوش چسبوندم و گفتم: حتی ادای این مردها رو هم نمی تونی در بیاری!

یه قدم عقب رفت و گفت: اه، اه، اینطوری نکن.

- بی ادب.

- به هر حال... سعیدپور بزرگ واسه من تره هم خرد نمی کنه!


romangram.com | @romangram_com