#فصل_بادبادک_ها_پارت_121
- آره.
فکر کردم مشکل حل شده ولی بابا دوباره گفت: چرا تا حالا اسمش رو نشنیده بودیم؟!
خواستم چیزی بگم که ایمان به جای من جواب داد: ولش کنید دیگه. مگه ما همه ی دوست های شیده رو میشناسیم؟
با تعجب نگاهش کردم. مامان براش چشم غره رفت. ایمان هیچ وقت با بابا تند حرف نمی زد.
بابا به روی خودش نیاورد و کنترل تلوزیون رو برداشت. ایمان از پله ها بالا رفت.
- ریحانه جون سراغ منو نگرفت؟
صدام رو مثل خود پونه آروم کردم و گفتم: هیس!
- من هم نباید بدونم؟
- چیز خطرناکی نیست. کار خیر بود.
- هر چی تو بگی... بده بقیه ش رو من درست کنم.
- تموم شد... ایمان چه ش بود؟
- دوباره همون دوستش رو دیده. نمی دونم چرا انقدر میره پیشش.
- جواد پسر خوبیه. نگران نباش.
پونه به طرف تلوزیون برگشت و من به سمت رستار. لبخند زد و سرش رو چرخوند.
□
قرار بود تا نیم ساعت دیگه جلسه ی هیأت مدیره برای پذیرش یا رد طرح قوطی ها تشکیل بشه. به همون اندازه ای که فکر می کردم رد میشه، امیدوار بودم که قبول بشه. دوباره رو به شیرازی گفتم: مطمئنید نمی خوایید همراه من بیایید؟
- من خودم موافق صد در صد نبودم، از چی دفاع کنم؟
لبخند زدم و گفتم: باشه.
ولی می دونستم به خاطر این نمیاد که از جوی که معمولاً تو سالن جلسات ایجاد می شد، استرس می گرفت. خیلی به خودم رسیده بودم. یه پانچو و شال مشکی با جین یخی پوشیده بودم. پوشه ی طرح ها و گزارش ها رو داخل کیفم گذاشتم و بیرون زدم. قبل از خارج شدن ابراهیمی بلند گفت: موفق باشید!
برگشتم و گفتم: بالاخره یه نفر گفت!
بچه ها خندیدند و من به طرف دفتر رستار رفتم. خودش بیرون اومد. اتوماتیک وار به سمت هم حرکت کردیم. حتی امروز هم کت و شلوار نپوشیده بود.
romangram.com | @romangram_com