#فصل_بادبادک_ها_پارت_120


دست هام رو بیرون آوردم و گفتم: باشه فکرهامو می کنم.

با دلخوری گفت: همین؟

- لازمه یادآوری کنم که من بچه دار نمیشم و یه بار طلاق گرفتم.

- پس من هم یادآوری می کنم که این ها نبوده که باعث شده تا الان سکوت کنم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اجازه بدید فکر کنم.

- زیاد منتظرم نذار!

لبخند زدم. با اینکه کارش خیلی ناگهانی بود، من انقدر درباره ی همچین اتفاقی فکر کرده بودم که بدونم جوابم چیه.



خیارهای پوست کنده رو برداشتم و مشغول خرد کردن برای سالاد شدم. زیرچشمی به مامان و بابا و پونه و ایمان نگاه کردم که به من زل زده بودند.

بالاخره بابا پرسید: دیشب کجا رفته بودی؟

نگاهش کردم. حالا رستار هم چشم از پنجره برداشته بود و به من نگاه می کرد. توی دلم گفتم « یه دونه دروغ که این حرف ها رو نداره!» و خیلی عادی جواب دادم: ریحانه مریض شده بود. خانواده ش ایران نیستند.

همه همزمان گفتند: ریحانه؟!

- ریحانه دیگه. دوستم. پونه یادت نیست؟

پونه گیج نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه سکوت، گفت: آهان. اون ریحانه رو میگی؟

حالا همه به پونه نگاه می کردند.

- یکی از بچه های دانشگاه. زیاد ایران نمیاد. حالش خوب بود؟

- آره. سلام رسوند. اومده بود به مادربزرگش سر بزنه.

- مریضی ش چی بود؟

- از پله ها افتاده بود.

پونه خندید و کنارم نشست. توی دلم گفتم «حالا چند تا دروغ بیشتر، مگه چیه.» . یه تیکه پوست خیار برداشت و گفت: شستی دیگه؟


romangram.com | @romangram_com