#فصل_بادبادک_ها_پارت_119
حس کردم بینی م می خاره. نوکش رو خاروندم. دوباره می خارید. چشم هام رو باز کردم و نگاهم به یه جفت چشم مردونه افتاد. خندیدم. افشار هم خندید و عقب رفت. روی میز جلوی کاناپه نشست و با لبخند گفت: یکشنبه های عزیز.
- میشکنه!
- عیبی نداره. یکی دیگه می خرم.
- آبرو ریزی ش چی؟
کنارم روی کاناپه نشست و گفت: چرا چشم هات پف داره؟
- خوابم میاد.
بازوش رو باز کرد و گفت: بیا اینجا!
خودش خندید ولی به نظر من حرفش اصلاً خنده دار نبود. ابروم رو بالا انداختم و چیزی نگفتم. جلوتر اومد و دست هام رو گرفت. خواستم بیرون بکشم اما محکم تر نگه داشت.
- شیده جان!
- حالتون خوبه؟!!
- من خوبم عزیزم!
تک سرفه ای کردم و گفتم: ولی من شک دارم!
لبخند زد و گفت: من دیگه از این موش و گربه بازی ها خسته شدم. یک ساله می خوام چیزی بگم... اما نمی ذاری.
- شاید بهتر بوده که نگید.
- اون رو دیگه من تشخیص میدم.
به در نگاه کردم که یادش بیاد ممکنه کسی وارد بشه اما به روی خودش نیاورد.
- می خوام خیلی رسمی ازت تقاضای ازدواج کنم... انگشتر هم همراهمه!
انتظار یه همچین چیزی رو داشتم ولی نه ازدواج! خیلی غافلگیر شده بودم. اصلاً نمی دونستم چی بگم.
- چرا حرف نمی زنی؟
- چی بگم؟
- توقع جواب ندارم. ولی یه چیزی بگو.
romangram.com | @romangram_com