#فصل_بادبادک_ها_پارت_118


دختر سر تکون داد و من بیرون اومدم. روی یکی از صندلی های انتظار نشستم. رستار از حسابداری برگشت و مثل همیشه پله ها رو به آسانسور ترجیج داده بود. کنارم نشست و گفت: تو حالت خوبه؟

- آره.

انتظار داشتم کلی درباره ی امشب سوال پیچم کنه اما چیزی نپرسید که این بیشتر شرمنده م کرد. دستش رو توی دستم نگه داشتم و گفتم: مرسی به خاطر امشب.

بعد از چند ثانیه سکوت گفت: تو چرا انقدر خوبی؟... همه ی برنامه هام رو به هم ریختی!

- چه برنامه ای داشتی؟

شونه بالا انداخت و به رو به رو خیره شد. حوصله ی فکر کردن به چیزی رو نداشتم. در واقع نمی دونستم باید چی بگم. خودش گفت: نگران پسره ای؟

- آره.

مدتی بعد که چشم های باز مجید رو دیدم نگرانیم بر طرف شد. کنارش خم شدم و گفتم: پس بالاخره بیدار شدی؟

لبخند زد که این اولین باری بود که توی این چند ماه انقدر عمیق روی صورتش دیده بودم. دستش رو که دیگه داغ نبود گرفتم.

- خوبی؟

سرش رو تکون داد و خواست بلند بشه. خواهرش کنار تخت نشست و با آستین روی چشم هاش کشید. به مجید کمک کردم تا بشینه. نشست و با دیدن من و خواهرش یهو زیر گریه زد. بغلش کردم و گفتم: چیزی نیست مجید. فقط یه ذره تب کردی. همین.

سرش رو ناز کردم و اون هم یه دقیقه تو بغلم موند. نمی دونستم اگر یه کم دیر می کردم چه اتفاقی ممکن بود براش بیفته.



خانوم صالحی خندید و گفت: این سومین باره.

- ببخشید. مزاحم شدم. نه؟ حالش خوبه؟

- مزاحم نیستی عزیزم. حال مجید هم خوبه.

- می تونم باهاش حرف بزنم؟

بعد از کمی مِن مِن گفت: بهتره که حرف نزنه.

برای اینکه برداشت بدی نکنه گفتم: بله. می فهمم. مشکلی نیست.

خداحافظی کردیم. دیشب اصلاً نخوابیده بودم. بعد از بیمارستان فقط به اندازه ی لباس عوض کردن و رسوندن رستار، خونه رفته بودم. آخرهای ترم بود و نمی شد کلاس بچه های کانون رو تعطیل کرد. خیلی خسته بودم. خسته تر از اینکه حتی برای ناهار به رستوران برم. پلک هام رو بستم و سرم رو به پشتی کاناپه تکیه دادم. دلم می خواست روی همین کاناپه دراز بکشم ولی هر لحظه ممکن بود کسی وارد اتاق اساتید بشه.


romangram.com | @romangram_com