#فصل_بادبادک_ها_پارت_117
به سمت داخل دویدم. حیاط انقدر کوچیک بود که بیشتر از چند قدم نمی شد. وارد اتاق کهنه ای شدیم که با یه لامپ مهتابی روشن بود و از در و دیوار تیکه های پارچه و لباس آویزون بود. از قابلمه و بشقاب گرفته تا رخت خواب توی اتاق ریخته بود. مجید روی پتوی تا شده ای خوابیده بود و صورتش پر از عرق و سرخ بود. سریع کنارش نشستم و دستم رو روی صورتش گذاشتم. داغ بود. چند بار صداش کردم که هیچ عکس العملی نشون نداد. می ترسیدم که هر لحظه تشنج کنه. توی همون پتو پیچیدمش و به طرف در رفتم. رو به دختر گفتم: تو هم میای؟
- آره.
دنبالم تمام طول کوچه رو دوید. بغض عجیبی توی گلوم مونده بود. هم برای بی پناهی این بچه ها ناراحت بودم. هم برای خودم که توی تاریکی شب نمی دونستم باید چه غلطی کنم. تنها امیدم به رستار بود. انقدر به این فضا و آدم هاش بدبین شده بودم که اگر ماشینم رو سر جاش نمی دیدم، تعجب نمی کردم. اما ماشین همون جا بود.
□
کنار تخت ایستاده بودم. صدای گریه و ناله ی اون دختر که هنوز اسمش رو نپرسیده بودم از یه طرف و رنگ آبی اتاق از طرف دیگه حسابی روی اعصابم بود. دکتر کشیک وارد اتاق شد و بعد از نگاهی به لباس های مجید و خواهرش گفت: به موقع رسیدید.
انقدر اوضاع ناامید کننده بود که فکر نمی کردم این حرف رو بزنه.
- می تونست یه تشنج خطرناک باشه!
- کی بهتر میشه؟
- یکی دو ساعت دیگه.
- بستری میشه؟
- بله. تا وضعیتش تثبیت بشه، می مونه.
- ممنون دکتر.
- شما نسبتتون با بیمار چیه؟
چند ثانیه فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که باید راستش رو بگم: مربی ش هستم.
- مربی؟!
به طرف در راهنمایی ش کردم. در رو بستم و گفتم: من یه مربی داوطلبم. تو یه موسسه که از بچه های خیابانی یا بچه هایی که خانواده ی ضعیفی دارند، حمایت می کنه.
- بله. باید از سر و وضعشون می فهمیدم.
- به هر حال من اختیاردارشون نیستم... مثل اینکه پدرشون شهرستانه. ولی فردا می تونم موسسه رو در جریان بذارم.
- حتماً این کار رو بکنید... نگران حال بیمار هم نباشید. سعی می کنیم عفونت رو بر طرف کنیم. تب هم که کنترل شده.
- ممنون.
در رو باز کردم و با لبخند گفتم: نگران نباش حال داداشت خوبه... روی اون کاناپه دراز بکش.
romangram.com | @romangram_com