#فصل_بادبادک_ها_پارت_116
به زور یه آدرسی داد که شک داشتم بتونم پیدا کنم.
سریع لباس پوشیدم و سوئیچ رو برداشتم. هول شده بودم و نمی دونستم باید چکار کنم. تا به حال تو همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم. خواستم ایمان رو خبر کنم اما جلوی پونه روم نشد. تازه اون ها که چیزی از مجید و موسسه نمی دونستند. ناخودآگاه به طرف اتاق رستار رفتم. نهایتش این بود که باهام نمی اومد. در زدم. امیدوار بودم که خواب نباشه. خواستم با موبایلش تماس بگیرم که در رو باز کرد و با تعجب نگاهم کرد.
- چی شده؟
- یکی از دوست هام مریضه!
- چرا به من میگی؟
- هیچی. ولش کن.
نمی خواستم دیر برسم. به طرف پله ها دویدم. همین که ماشین رو جلوی در پارک کردم، ناصری نازل شد و با بدبختی قانعش کردم که اتفاق خاصی نیفتاده و بذاره برم. البته تقصیر اون نبود. به عنوان نگهبان مسئولیت داشت. بعداً یه بهانه ای برای بابا جور می کردم چون آفتاب طلوع نکرده، همه چیز رو کف دست بابا میذاشت.
ماشین رو از در بیرون می بردم که از آینه رستار رو در حال دویدن دیدم. ترمز کردم که برسه. پرید توی ماشین و من با سرعت راه افتادم.
- مگه دوستت خانواده نداره؟
- نه.
دیگه چیزی نپرسید که خیلی عجیب بود. از این که با من اومد خوشحال بودم. خیلی خوب آدم ها رو درک می کرد. اگر به ایمان می گفتم یه جوری از زیرش در می رفت. اگر قرار بود به انوش بگم، نه خودش می اومد و نه اجازه می داد من برم. بهش نگاه کردم که در حال بستن دکمه هاش بود.
- خواب بودی؟
- نه.
- مزاحم شدم؟
سیگاری از بسته بیرون آورد. بین لب هاش گذاشت و گفت: فندک داری؟
- نه. فندکم کجا بود!
سیگار رو روی داشبورد گذاشت و مشغول مرتب کردن موهاش شد. انقدر آرامش داشت که استرس من هم از بین رفت.
خیابون ها خلوت بود و من نیم ساعته خودم رو به محله ی قدیمی ای که آدرسش رو گرفته بودم، رسوندم. در و دیوارها همه شبیه هم بود و پلاک درست و حسابی هم نداشت. به خودم لعنت فرستادم که نگفتم به اورژانس زنگ بزنه. تا من خونه رو پیدا می کردم، هزار تا اتفاق ممکن بود بیفته. ماشین رو انتهای این کوچه ی تنگ پارک کرده بودم. نور تنها لامپی که گوشه ی کوچه بود، فضا رو زیاد روشن نمی کرد و من ترس برم داشته بود. رستار بازوم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد. با سرزنش گفت: می خواستی تنها بیای اینجا؟!!
نور گوشی رو روی پلاک بعدی انداختم. خودش بود. سریع زنگ زدم وچند بار به در کوتاه زنگ زده کوبیدم. توی دلم گفتم «خدا کنه اشتباه نکرده باشم». رستار چند بار بالا پرید که ببینه چراغ هاشون روشنه یا نه. در با شدت باز شد و همون دختر دست من رو کشید و گفت: خانوم. تو رو خدا!
سوئیچ رو به رستار دادم و گفتم: ماشین رو روشن کن تا بیام.
romangram.com | @romangram_com