#فصل_بادبادک_ها_پارت_115

- چی؟

- بعد میگه چرا به من میگید تو فکری؟!

لبخند زدم. از جلوی مغازه ای رد شدیم. چشمم به آویزهای نقره ای مردونه افتاد. دست الهام رو گرفتم که صبر کنه. کنار من به ویترین نگاه کرد.

- میلاد انقد بدش میاد یه چیزی به خودش آویزون کنه!

- جدی؟

دنبال یه پلاک شبیه مال ایمان می گشتم که برای رستار بگیرم. اون روز خیلی میخ پلاک شده بود. یه چیزی شبیه همون انتخاب کردم. با زنجیر خیلی نازک تر که زیاد جلب توجه نکنه.

با بسته ی گردنبند بیرون اومدم. الهام با لبخند گفت: R ؟!

- چیه؟

- این Mr R رو ما نمیشناسیم؟

- Miss R

- بله. بله. می دونم!!



با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. همه جا تاریک بود. بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و روی تخت نشستم. گوشی رو جواب دادم و همزمان به ساعت روی پاتختی نگاه کردم. یک نصفه شب!

صدای دختری توی گوشی پیچیده بود: خانوم. خانوم ببخشید.

با صدای گرفته گفتم: بله. میشنوم؟

- خانوم من خواهر مجیدم.

گوش هام رو تیز کردم و گفتم: چی شده؟

صدا قطع و وصل می شد: خانوم! داداشم حالش بده.

- چرا؟ الان کجایید؟

- تب داره خانوم. بابام تهران نیست.

اگر بود هم مسلماً خونه نبود. تکرار کردم: کجایید؟ آدرس بده.

romangram.com | @romangram_com