#فصل_بادبادک_ها_پارت_114
- می خوای برای من چیزی بگیری؟ راضی به زحمت نیستم.
خندید و راه افتاد.
- نه خیر! واسه آقامون.
- حالا این حاج آقای شما رو کی تو لباس دامادی می بینیم؟
- انداختیم واسه آخر تابستون. 30 شهریور.
- چقد زود؟!
- انقد بابا رو کلافه کردم، فقط می خواد ردم کنه.
- کی جهیزیه می گیری؟
- گفتم هیچی نمی خوام... خونه ی میلاد اثاث داره. یه چیزایی هم با پول خودم می گیرم.
- کوچیکه؟
خندید و گفت: خیلی. یه خوابه ست.
- جشن نمی گیرید؟
- می گیریم... به خاطر آبروی بابا جلوی مردم. به کسی نگی! پولش رو بابا میده ولی شمال می گیریم که همه فکر کنند از طرف خانواده ی میلاده.
- میلاد ناراحت نشد؟
- نمی دونی چقدر طفلک رو اذیت کردم. این چیزها توش گمه. به زور جلوی خانواده ش وایساد.
ماشین رو جلوی فروشگاه بزرگی که چند خیابون پایین تر از امامزاده بود پارک کرد. دو تا ذرت مکزیکی از جلوی ورودی گرفتیم و وارد شدیم. دوباره موقع خریدن دور و بر رو نگاه کردیم که آشنایی ما رو ندیده باشه.
جلوی لباسفروشی های مردونه توقف می کرد و می دونستم می خواد برای میلاد چیزی بگیره. یه پیراهن خیلی ساده ی شکلاتی گرفت و با ذوق گفت: به رنگ چشم هاش میاد. خیلی دوست داره.
توی این دو سال من فقط دو بار میلاد رو دیده بودم و رنگ چشم هاش یادم نمیومد. فقط خندیدم و به هیجانش برای انتخاب کاغذ کادو نگاه کردم. خوشبختی چه چیزی غیر از این می تونست باشه؟!
از مغازه بیرون اومدیم و مشغول دور زدن شدیم. ظرف های ذرت رو داخل سطل زباله انداختیم. به یاد روزهایی افتادم که انوش و آرام و دوست هاش پدرم رو سر پاساژ گردی توی تهران برای خرید عروسی در آورده بودند. حتی مجبور شدم وسط فرجه های پایان ترم به پاریس برم و اونجا یه سری سفارش بدم.
- اصلاً گوش میدی؟
romangram.com | @romangram_com