#فصل_بادبادک_ها_پارت_113

لحنش غیر معمولی بود. به طرفش برگشتم و منتظر موندم.

- اگر جدا بشن تو حاضری برگردی؟

خندیدم و گفتم: انوش خیلی حسابگره دختر خوب. جدا شدنش تو فامیل و آشنا به معنی اینه که مشکل از اونه... تازه همه ی این اتفاق ها سر بچه ست!

الهام سر تکون داد و گفت: اما اگه زن اولش برگرده دیگه حرفی پشت سرش نیست... بچه رو هم یه کاری می کنید.

- نمی خوام ناراحت بشی ولی مرزهایی که من و انوش شکستیم دیگه درست بشو نیست.

- تو اصلاً دوستش داشتی؟

خودم هم هیچ وقت نفهمیدم. خیلی رک گفتم: نه.

- توی این دو سال دلت یه ذره هم براش تنگ نشد؟

یه کمی تنگ شده بود. مخصوصاً اوایل جدایی مون همه ش حس می کردم یه چیزی رو گم کردم. اما برای اینکه امیدوار نشه گفتم: نه.

ناراحت شد ولی بحث رو عوض کرد: نمیری داخل؟

- من یه مشت سنگ و آهن رو مقدس نمی دونم!

- ما هم به خاطر سنگ و آهن نمیریم اون تو.

خندیدم و گفتم: پس چی اون توئه که بیرون نیست؟

کمی مکث کرد.

خودم گفتم: حتماً اون تو فضا معنوی تره. آره؟

الهام هم خندید و گفت: ما فقط اون ها رو واسطه قرار میدیم. چیز پیچیده ای نیست خانوم روشنفکر!

- ولی خدا خودش گفته منو بدون واسطه صدا بزنید... فکر می کنی شرک شاخ و دم داره؟

- نمی خوای کفش هات رو در بیاری، چرا بهونه می گیری؟!

خندیدیم و به طرف در حرکت کردیم.

- ولش کن. من و تو، توی بحث های عقیدتی به نتیجه نمی رسیم.

چادرهامون رو در آوردیم و تحویل دادیم. سوار ماشین الهام شدیم که گفت: اول بریم همین فروشگاه پایین.

romangram.com | @romangram_com