#فصل_بادبادک_ها_پارت_112
اون هم خندید و گفت: یه وقت یه آشنایی، چیزی ببینه آبرومون رفته!
- آشناهای ما این جور جاها نمیان.
الهام سبد رو زمین گذاشت و گفت: همین الان پخش کنیم؟
- نمی دونم. تو نذرت چه جوری بود؟
- جور خاصی نبود.
- پس تو برو زیارتت رو بکن. من لقمه ها رو پخش می کنم.
- آخجون! من روم نمی شد.
چادر گل گلی ای که دم در گرفته بودیم رو روی سرش کشید و داخل رفت. نگاهی به شلوغی اطراف کردم و توی دلم گفتم «خدا کنه کم نیاد». چادرم رو که از روی شال لیز خورده بود، بالا کشیدم و دور خودم پیچیدم. به طرف جمعیت که گروه گروه ایستاده بودند رفتم. سبد رو جلو گرفتم و با لبخند تعارف کردم. هر کس لقمه ای بر می داشت و «قبول باشه» ای می گفت.
لقمه ها رو تو خونه ی یکی از دوست هاش درست کرده بود. دوباره به اطراف نگاه کردم که آشناهای پدرهامون نباشند. سبد که خالی شد به طرف دیوار کوتاه سنگی اطراف که نرده های فلزی روش رو پوشونده بود، رفتم و به منظره ی دره ی رو به رو نگاه کردم. اینجا به دلیل ارتفاعش حتی تو این موقع روز زیاد گرم نبود.
چند دقیقه بعد الهام پشتش رو به دیوار تکیه داد.
- شیده! چرا تو فکری؟
- چرا این روزها همه این رو می پرسند؟
صورتش غمگین شد.
- نمی دونی چقدر به خاطر تو به انوش طعنه می زنم! ولی بعد پشیمون میشم. یه دونه داداشمه.
یاد شهرام افتادم و به زور جلوی اشکم رو گرفتم.
- من راضی نیستم الهام.
- زندگی شون مثل همون موقع ها شده جنگ اعصاب... انوش اصلاً نمی تونه زن نگه داره.
- به خاطر اینکه عاطفی نیست. ظاهرش همه رو کشته بود و باطنش منو.
- عاطفی هست. فقط نمی تونه حرف دلشو بزنه... فکر می کنه باید خوددار باشه، چون مرده!
پوزخند زدم که گفت: شیده!
romangram.com | @romangram_com