#فصل_بادبادک_ها_پارت_110


- یه کم سرم درد می کنه.

خودش رو کنار کشید و گفت: مثل گربه به من نچسب!

- گربه خودتی...

- ...

- پاشو برو بیرون!

خندید و بلند شد. به طرف در رفت. دوباره به عقب نگاه کرد. خنده ش بیشتر شد و بیرون رفت. توی دلم بهش فحش دادم و دراز کشیدم.



روی یکی از صندلی ها نشستم و به بابا که در حال دویدن رویتردمیل بود لبخند زدم.

با نفس نفس گفت: کاری داری؟

- آره.

- بگو عزیز دلم!

جلوتر رفتم و خودم رو لوس کردم: بابایی!

- جونم؟

- طرح بسته بندی هام رد شد.

- اون الدنگ رد کرد؟

- آره.

کمی سرعتش رو بیشتر کرد و گفت: کامل توضیح بده، ببینم چی بوده؟

- زیادش نکن بابا. قلبت!!

- من خوبم. بگو.

این بار به جای یه توضیح کلی، همه چیز رو کامل شرح دادم. البته جوری که نقاط ضعفش پوشیده بمونه و بابا هم گیج نشه. بابا کم کم سرعتش رو پایین آورد. حوله رو دور گردنش انداخت و گفت: هزینه بره.


romangram.com | @romangram_com