#فصل_بادبادک_ها_پارت_109

برای اینکه عکس العملش رو ببینم با کنایه گفتم: در اتاق بابا و مامان کنار پنجره ست...

- چرا به من میگی؟

- همیشه هم بسته ست!

- خب؟!

- چیز خاصی هم توش پیدا نمیشه!!

هر دو توی سکوت به هم نگاه کردیم. رستار خیلی بی تفاوت به نظر می رسید. شاید من اشتباه می کردم و فقط از روی کنجکاوی یا اشتباه سر از اینجا درآورده بود. دوباره سرم رو روی بالش گذاشتم.

- حداقل از ظاهرم یه کم خجالت بکش!

و به تاپ و دامن کوتاهم اشاره کرد. حتی به خودم زحمت نداده بودم که روی تنم مرتبشون کنم.

- برو بابا.

به سمت میز آرایشم رفت و عطرها و لوازم آرایشم رو بررسی کرد.

- قدیم ها یه مردی میومد تو اتاقشون یه چادری، چیزی مینداختن رو سرشون!

آروم خندید. حوصله ی خندیدن هم نداشتم.

- از کی تا حالا تو مرد به حساب میای؟!

اصلاً بهش برنخورد! از خنده شونه هاش می لرزید. موهاش رو جلوی آینه مرتب کرد. یکی از رژهام رو که صورتی _ کرم بود بالا آورد و گفت: این خیلی نازه.

وقتی این مدلی می شد خیلی عصبی می شدم و اون هم نقطه ضعف گرفته بود. با صدایی که سعی می کردم کنترلش کنم، گفتم: امتحان کن!

ابروش رو بالا انداخت و روی تخت، کنار من نشست. با حالت اعصاب خردکنی گفت: مرسی. به صاحبش میاد!

درش رو باز کرد و روی لبم کشید. از تمرکزی که توی صورتش بود خنده م گرفت. تکون نخوردم که ببینم آخرش به کجا می رسه!! کی قراره از رو بره؟! نگاهش بین چشم ها و لبم رفت و آمد می کرد. سر جام نشستم که عقب رفت. موهام رو پشت گوشم جمع کردم و گوشیم رو روی پاتختی کنار تخت انداختم.

پرسید: حالت خوبه؟

حس می کردم تمام رفتارش عمدیه. اگر اون بازی کردن رو دوست داشت، من هم بدم نمیومد!

- آره.

پیشونیم رو روی شونه ش گذاشتم و رژ رو از دستش گرفتم.

romangram.com | @romangram_com