#فصل_بادبادک_ها_پارت_108


بچه ها بلند تکرار کردند و مجید به جای همراهی شروع به پارازیت انداختن و چرت و پرت گفتن کرد.

من: صداهای بلند یعنی آ ، ای ، او . تکرار کنید؟

بچه ها بلند تکرار کردند و مجید دوباره مسخره بازی کرد. برای اینکه بترسونمش دستش رو گرفتم و با خودم به طرف در بردم.

- تو امروز بچه ی خیلی بدی بودی. به درس هم گوش نکردی.

خودش رو کشید و سعی کرد دستم رو گاز بگیره. به سمت دفتر خانوم صالحی بردمش. وارد شدم و گفتم: خانوم صالحی اجازه هست؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت: بفرما عزیزم؟

نزدیک تر رفتم و گفتم: مجید امروز پسر حرف گوش نکنی شده. نمیذاره بچه ها هم یاد بگیرند. حتماً دلش می خواد کلاسش رو عوض کنید.

خانوم صالحی: آره مجید؟ می خوای از کلاس خانم عمادزاده بری؟

مجید دوباره دستش رو کشید و با جیغ و داد مشغول لجبازی شد. خانوم صالحی به صورت من دقت کرد که ببینه جدی میگم یا نه. اشاره کردم که جدی هستم و بهتره بعد از این همه وقت مدارا یه برخوردی با مجید بشه. شاید همین الان می ترسید و به حرف هام گوش می داد. خانوم صالحی از پشت میزش بلند شد. دست مجید رو گرفت و گفت: پس خانم عمادزاده ممنون بابت زحمت های شما. من مجید رو به کلاس خانم ایزدی می فرستم.

دست مجید رو که هنوز تقلا می کرد ول کردم و گفتم: خواهش می کنم.

هر دو به صورت مجید نگاه می کردیم که ببینیم اثری از ناراحتی و پشیمونی داره یا نه. که مجید آروم ایستاد و من کاملاً ضایع شدم. یه لحظه با خودم گفتم «شاید این بچه با من لجه و جای دیگه بهتر باشه». به خصوص که شنیده بودم روزهای دیگه ی هفته مربی ها رسماً اون رو به حال خودش میذارند و اون هم زیاد اذیت نمی کنه.

تشکر کردم و بیرون رفتم. نزدیک در کلاس خودم به دفتر خانوم صالحی که درش باز بود نگاه کردم. هیچ اتفاقی نیفتاد و مجید همراهش از دفتر خارج شد و به طبقه ی دوم رفت. تنها کسی که این وسط ناراحت شد من بودم. نفس عمیقی کشیدم و وارد کلاس شدم.



هوا خیلی گرم بود و کولرها هم زیاد تأثیری نداشت. سردرد داشتم. روی تخت ولو شده بودم و به سقف زل زده بودم. هندزفری توی گوشم بود و صدای آروم سنتور تو سرم پیچیده بود. عاشق موسیقی سنتی بودم.

حرکتی رو حس کردم و نگاهم رو از سقف به همون سمت برگردوندم. رستار توی قاب دری که رو به کتابخونه بود ایستاده بود و به من خیره نگاه می کرد. دکمه ی pause رو زدم و نیم خیز شدم. یکی از گوشی ها از گردنم افتاد. رستار هم بی حرکت ایستاده بود. احتمالاً انتظار دیدن من رو نداشت.

- اینجا چکار می کنی؟

- اتاقمه!

- این همه در برای چیه؟ قاطی کردم!

- خونه ی قدیمیه دیگه.

بدون اینکه تعارف بزنم وارد اتاق شد و گفت: از کتابخونه ملی هم بزرگتره!


romangram.com | @romangram_com