#فصل_بادبادک_ها_پارت_105
دست هاش رو روی صورتش کشید و گفت: ای بابا!
- خوشم میاد اذیتت کنم.
وقتی اینطوری می شد خیلی بامزه بود. واضح بود که خجالت کشیده و این واقعیت های تلخی رو به من گوشزد می کرد. ساکت شدم و به فضایی که با لامپ های بزرگ روشن شده بود نگاه کردم.
با صدای ملایمی گفت: نوبت اذیت کردن من هم می رسه.
به سمت صورتش برگشتم که شیطون نگاهم می کرد. ناراحتیم بیشتر شد. بعد از چند ثانیه سکوت گفت: درباره ی گالری شنیدم.
پس این همه مدت می خواست این رو بپرسه.
- تقصیر من نیست که پسرعمه ی شما از عکس من، تو پوسترش استفاده کرده.
- تو نباید بهش اجازه ی همچین کاری می دادی!
- به تو چه ربطی داره؟
- چرا با من اینطوری حرف می زنی؟
ناخودآگاه صدام بالا رفته بود و انگار عصبانی بودم. شاید هم واقعاً بودم.
- آرام موش دوونی کرده؟
- نه. درباره ی زن داداش من درست صحبت کن!
- زن داداش تو، خواهرشوهر من بود. می دونم چی لایقشه!
فهمیده بود که من حالم خوب نیست چون ساکت شد. پاهام رو روی نیمکت جمع کردم و دستم رو دورشون انداختم.
عد از چند ثانیه سکوت، گفت: بی چاره آرام!
حتی نگاهش نکردم.
- می خواستن بدنش به من!
چیزی نگفتم که خودش ادامه داد: چه ایرادی داشت اگه از یه دزدی مختصر که همه چیزش مبهم بود، گذشت کنند... در عوض پسر بزرگ سعیدپور دامادشون بشه؟
- ...
- خودت هم می دونی که ثروت پدری من بیشتر از عمادزاده ها و نادری هاست.
romangram.com | @romangram_com