#فصل_بادبادک_ها_پارت_104
صورتش به خاطر اعتیاد کمی از ریخت افتاده بود ولی هنوز هم می شد فهمید.
- پدرت.
- دیگه کی؟
با تعجب به سمتش برگشتم. دیگه شبیه کی می تونست باشه. حتی شبیه افشار هم نبود. شاید کمی به پسرعموی من، که پسرعمه ش می شد رفته بود!
- نمی دونم. 20 سوالیه؟
فقط خندید و چیزی نگفت.
به خیابون اصلی رسیده بودیم. به طرف پارکی که با مامان و بچه ها می رفتیم راهنماییش کردم. بقیه ی راه توی سکوت گذشت. دیگه خورشید کاملاً غروب کرده بود و صدای اذان هم از مسجد های دور شنیده می شد.
وارد پارک شدیم و به طرف نیمکت هایی که اون روزها روشون می نشستیم، رفتیم. جنسشون عوض شده بود اما جاشون تغییر نکرده بود.
- چرا اینجا؟
- از اینجا خاطره های خوبی دارم... هر وقت حالم خوب نیست، میام اینجا.
- همه یه همچین جایی رو دارند.
به زمین فوتبال رو به رو اشاره کردم و گفتم: شهرام اینجا تمرین می کرد.
- می دونم.
به اون سمت رفت و نگاهی به داخل زمین که حالا خالی بود انداخت. وقتی برگشت چهره ش خیلی غمگین بود. کنارم نشست.
- ناراحت شدی؟
- نه.
خواستم از این حال و هوا خارج بشه.
- نکنه دوستش داشتی؟
با تعجب به صورتم زل زد و گفت: شهرام مثل برادرم بود.
خندیدم و گفتم: یعنی محرم بود؟
romangram.com | @romangram_com