#فصل_بادبادک_ها_پارت_103

- با من؟

- چه ایرادی داره؟

- می خوای به گوش بابات نرسه، باشه. چیزی نمیگم.

حرکت کردم که دنبالم راه افتاد و گفت: چی؟

- اینکه نوید اینجا بود.

چیزی نگفت. قبلاً هم گفته بود که از نازنین خبر داره. حالا هم که با نوید بود.

- اگه خانواده ت باهات رابطه دارند، چرا پدرت رو راضی نمی کنند که این جدایی رو تموم کنه؟

- پدرم راضی نمیشه.

- چرا؟

- چون قرار نیست راضی بشه.

نفسم رو فوت کردم و گفتم: چرا خونه ی مایی؟

خندید و گفت: می خوای برم؟

- نه!!!

از صدای بلند و صراحتم تعجب کرد. ادامه دادم: منظورم این نبود. از وقتی تو اومدی همه چیز عجیب غریب شده.

- اینکه یه نفر با برادرش حرف بزنه عجیبه؟

- با برادری که اصلاً شبیه اش نیست!

- من و نازنین به مادرم رفتیم.

- شباهت ظاهری رو نمیگم.

دوباره خندید و گفت: نوید تو رو یاد کی میندازه؟

- ظاهرش؟

- از هر لحاظ.

romangram.com | @romangram_com