#فصل_بادبادک_ها_پارت_102


- نه اینطوری نیست. من که بیشتر خونه ام.

- قبلاً خیلی سرزنده و شاد بودی!... به خاطر ِ ... به خاطر بچه دار نشدنه؟!

خم شدم و برگی که توی آب افتاده بود رو برداشتم.

- پونه! من از زندگیم راضی ام.

توضیح بیشتر از این برای پونه بی فایده بود. آدم های اطراف من اکثراً تک بعدی بودند و فقط به درک خودشون از اتفاقات اهمیت می دادند. من هیچ وقت نمی تونستم بهشون بفهمونم که بعضی از نقص ها عین کماله.

- داری میری بیرون؟

- آره.

- تازه از کارخونه اومدی که؟

- یه کم قدم می زنم. همین.

- باشه... مراقب باش کار دست خودت ندی!

- با قدم زدن؟

- با چیزهایی که تو مخت میگذره.

لبخند زدم و بلند شدم. پونه هم به طرف خونه برگشت و گوشه پرده ی سالن افتاد. بی چاره مامان که گرفتار ما شده بود.

هنوز به در عابر نرسیده بودم که صدای پارک ماشینی رو از بیرون شنیدم. در رو باز کردم. فراری قرمز رنگ نوید جلوی در پارکینگ پارک بود و رستار و نوید کنار در مشغول صحبت بودند. خیلی با هم فرق داشتند. نوید هم مثل انوش و شهرام نمونه ی کامل بچه پولدار بود. جوری که من و الهام هیچ وقت یاد نگرفتیم باشیم. حتی رستار هم اینطوری به نظر نمی رسید. به هر دو سلام کردم که جوابم رو دادند. حس کردم نوید کمی جاخورد. شاید انتظار دیدن من رو نداشت. فکر می کرد ممکنه به بابا حرفی از ارتباطشون بزنم و اون به سعیدپور بگه. راه خودم رو ادامه دادم. اگر فهمین من مهم بود، می تونستند سر کوچه پارک کنند. رستار صدام زد. ایستادم و به طرفشون برگشتم.

- ماشینت خرابه؟

- نه. می خوام قدم بزنم.

ابروش رو بالا انداخت و گفت: صبر کن.

انقدر من رو توی ماشین دیده بود که حتماً فکر می کرد من هیچ وقت پیاده روی نمی کنم. دوباره مشغول صحبت شدند. به ماشین اسپورتش نگاه کردم. خیلی خوشگل بود ولی زیادی جلب توجه می کرد. مردی روی صندلی جلوی ماشین نشسته بود. کاملاً واضح بود که منتظره تا زودتر حرف رستار و نوید تموم بشه.

چند ثانیه بعد با هم دست دادند و نوید پشت فرمون نشست. بوق کوتاهی زد و حرکت کرد. رو به رستار گفتم: با من کاری داری؟

- به من نمیاد قدم بزنم؟!


romangram.com | @romangram_com