#فصل_بادبادک_ها_پارت_101
پونه به راهروی دوم سالن اشاره کرد. آرام به نازنین که در حال گریه کردن بود، دلداری می داد. واقعاً صحنه ی تراژیک و البته بچگونه ای ایجاد شده بود و چند نفر با تعجب بهشون نگاه می کردند. به طرفشون رفتم و آروم گفتم: چی شده نازنین جان؟
آرام دستمالی به نازنین داد که با دیدن من شدت گریه ش بیشتر شده بود. گیج شده بودم. نازنین به طرف در رفت و تنه ای هم به شونه ی من زد. رو به آرام که دنبالش می رفت، گفت: داداش نوید کو؟
- بیرون.
به آرام گفتم: چی شده؟
فقط به انتهای راهرویی که توش ایستاده بودند اشاره کرد و بیرون رفت. وارد همون راهرو شدم و اولین چیزی که به چشمم خورد پوستری از صورت توی نور فرو رفته ی خودم بود. بر عکس بقیه ی طرح ها که زمینه ی تیره داشتند، این کار زمینه ی خیلی روشن داشت. موها توی هاله ی خاکستری روشن فرو رفته بود و چشم ها دقیقاً به مخاطب خیره شده بود. احتمالاً روی عکس هایی که تو همایش گرفته بودیم کار کرده بود.
طرح هایی که شبیه خالکوبی محوی روی صورت و گردن کار شده بود، فوق العاده بود. توی سکوت زل زده بودم و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. صدای افشار از پشت سر اومد: خوبه؟
- عالیه!
با نگرانی به انتهای راهرو نگاه کرد. می دونستم که از واکنش نازنین ناراحته. خود من هم ناراحت بودم.
- بعد از نمایشگاه مال خودته.
- بهترین هدیه ایه که تا به حال گرفتم.
لبخند زد و به طرف دیگه ی سالن رفت.
□
روی لبه ی استخر نشسته بودم و به حرکت آب نگاه می کردم. خورشید در حال غروب بود و قسمتی از آسمون نارنجی شده بود. رنگ مورد علاقه ی من. پونه کنارم نشست و گفت: شیده!
سرم رو از آب بلند کردم و گفتم: بله؟
بعد از مکث کوتاهی گفت: انقدر مامانت رو اذیت نکن.
با گیجی نگاهش کردم که خودش بیشتر توضیح بده.
- امروز که بهش گفتم «چرا شیده انقدر تو فکره»، تازه سر درد دلش باز شد... میگه خیلی وقته اینطوری هستی!
- ...
- حالا به من توجه نمی کنی، به جهنم. به فکر اون باش.
- ...
- مثلاً دوست بودیم... همه ش سرت تو کار خودته. یا کارخونه ای یا کانون یا به ما نمیگی کجا میری!
romangram.com | @romangram_com