#فصل_بادبادک_ها_پارت_100
چشمکی به افشار زد و رو به من گفت: مخصوصاً این روزها.
لبخند زدم و گفتم: ایشون به من لطف دارند.
افشار هم وارد بحث شد: ای کاش لطف تو هم شامل حال ما می شد.
کتی ریز ریز خندید و ایمان که تا حالا ساکت بود، گفت: دکتر که از زبون کم نمیارند... بزنیم به تخته.
پونه چشم غره ای رفت و بقیه خندیدند. همون لحظه دختری که مسئول برنامه ها بود به طرف افشار اومد و قیچی رو به دستش داد. بعد از یه سخنرانی سرپایی خیلی کوتاه و با کلی شوخی و خنده و عکس و فیلم، بالاخره روبان سرخ رو از جلوی ورودی برید و جمعیت کم کم وارد سالن اصلی شد.
خیلی هیجان داشتم و دست خودم نبود. کار افشار رو قبول داشتم و منتظر پوسترهای گرافیکی فوق العاده بودم. ایده هایی که توی کارهای سورئالش بود همیشه سوپرایز کننده بود.
20 تا طرح با سایز خیلی بزرگ توی گالری بود و من 10 دقیقه بود که هنوز روی کار اول فکر می کردم. پونه کنارم ایستاد و گفت: شیده! خوردیش!
- استاد بزرگی نصیبمون شده.
- فقط استاد؟
چشم از تابلو برداشتم و گفتم: چرا امروز انقدر «فقط» ، «فقط» می کنی؟
- اگه انقد خوبه چرا مال تو نباشه؟... چرا نمی بریش تو تختت؟
- هیسسسس! مگه هر چی خوب بود، سهم منه؟
نگاه پونه به در ورودی افتاد و گفت: فامیل های سابقت.
برگشتم و آرام و نوید و نازنین رو در حال وارد شدن دیدم. می دونستم که الهام قرار نیست امروز بیاد. سرم رو برگردوندم که داغ دل آرام دوباره تازه نشه. مشغول پوستر بعدی شدم و پونه به طرف ایمان رفت.
هر کدوم از تابلوها شبیه شعری پر از ایهام و ابهام و مراعات نظیر بود که واقعاً چشم ها رو شگفت زده می کرد. توی این تابلو با سیم های برق و لامپ و نور کار شده بود و رنگ های مشکی و نارنجی رنگ های اصلیش بودند.
سرم رو به طرف افشار برگردوندم که ببینم مشغول چه کاریه. کنار نازنین ایستاده بود و درباره ی یکی از تابلوها توضیح می داد.
نازنین دستش رو دور بازوی افشار حلقه کرد که واقعاً از سن و سالش بعید بود. صورت افشار به طرف من چرخید. کمی از نازنین فاصله گرفت که دستش رو برداره اما نازنین بهش نزدیک تر شد. به سمت پوستر بعدی رفتم و به خودم یادآوری کردم «به من چه ربطی داره!؟»
آرام از شیشه ها به بیرون سرک کشید و حدس می زدم نوید ممکنه برای چه کاری بیرون رفته باشه!
یک ربع بعد تو عمق پوستر هفتم گیر کرده بودم که دستی من رو از جا پروند.
- ترسیدم پونه!
romangram.com | @romangram_com