#فصل_بادبادک_ها_پارت_106
- ثروت شما اجدادیه... ولی بابای من با زور بازوش به اینجا رسیده.
- زور بازو؟!!
- نمیگم پدربزرگ من پولدار نبود ولی نه به اندازه ی ارباب های زمین خوار!!
- من دارم عادی حرف می زنم. تو همه ش توهین می کنی.
می دونستم کارم غلطه. ولی از شانس بدم ناراحت بودم. از طرف دیگه از اینکه حسم هر روز پررنگ تر می شد عصبی بودم. صدام رو ملایم تر کردم و گفتم: چرا به من میگی؟
- نوید و آرام عاشق هم بودند.
به چشم هاش خیره شدم.
- نوید با آرام ازدواج کرد...
با امیدواری وسط حرفش پریدم: چون تو کنار کشیدی.
دلم می خواست حرفم رو تایید کنه. دلم می خواست بگه به همه دروغ گفته. چند بار لب هاش رو باز کرد که چیزی بگه و آخر گفت: چون من نمی تونستم با زنی باشم.
دقیقاً از همون روزها بود که زمزمه هایی توی آشناها پیچید. شاید احساساتی شده بودم اما نمی خواستم جمله ی آخرش رو باور کنم. دلیلی که خودم آورده بودم با چیزی که توی چشم هاش موج می زد همخونی بیشتری داشت.
چشم هاش رو بست و سرش رو برگردوند. موهام رو از روی پیشونیم کنار زدم و گفتم: بهتره بریم خونه.
سرش رو برگردوند و گفت: با ازدواج نوید نادری ها رضایت دادند. پدر من هم که راضی بود. تنها کسی که اصرار می کرد، پدر تو بود.
- چی میگی؟ پای شهرام بیشتر از تو گیر بود. مگه میشه بابا رضایت نده؟!!
بلند شد و به طرف ورودی پارک رفت. فقط نگاهش می کردم. تمام این حرف ها رو زده بود که به این نقطه برسه. بعد هم بدون توضیح بره! بعد از 5 سال زدن این حرف ها چه اهمیتی داشت؟ بعد از مرگ شهرام چه فرقی می کرد؟
□
پلاکارت مدل های مختلف «الف» رو بالا آوردم و برای بار دهم گفتم: دوباره بگید؟
5 تا بچه ی توی کلاس با هم گفتند: آ
مجید حتی نگاه هم نکرد. عصبانی شده بودم. هفته ی پیش روی دیوار یه جمله نوشته بود ولی این هفته که مخصوصاً به خاطر اون تصمیم گرفته بودم با بچه ها الفبای مقدماتی کار کنم، به هیچ چیز توجه نمی کرد.
من: مجید تو بگو؟
romangram.com | @romangram_com