#فردا_بدون_من_پارت_838
"اگه اجازه بدی بیایم تو؟"
آنیتا شرمنده لبخندی زدو گفت:
"اوه ببخشید
بیاین تو"
اهورا نگاهی به من که با بند کتونیم در گیر
بودم و میخواستم بدون خم شدن درحالی
که پام و بالا گرفته بودم بازش کنم انداخت
و بالبخند محوی جلوی پام خم شد وگفت:
"پات و بزار پایین"
متعجب درحالی که هنوز یکی از پاهام بالا بود گفتم:
"ها؟"
کنار اهورا نشستم که با کمال تعجب دیدم
کیارش و اون دختره که خودش سحر
معرفی کرده بود چفت هم نشستن وکیارش دستش و دور شونه هاش حلقه کرده
چرا احساس میکردم دختره معذبه؟
خب خره خجالت کشیده دیگه،این دختره که شما رو نمیشناسه
بافشاره دسته اهورا رو پام چشم ازشون گرفتم و سوالی نگاهش کردم که باحرص ولی بالبخند گفت:
romangram.com | @romangram_com