#فردا_بدون_من_پارت_828


بعد چند لحظہ با خریدا برگشت و انداختشون گوشہ ی هال

من:"چرا همچین میکنی؟"

باچشمای قرمز اومد طرفم و گفت:

"خری یا خودت و میزنی بہ خریت؟"

اخمی کردم و خواستم برم کہ دستم و گرفت وگفت:

"کجا؟"

من:"هروقت تونستی مثل آدم حرف بزنی بیا من هر چی خواستی بپرس "

اهورا:"من همین الان جواب میخوام"

دستم و از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

"خب بپرس"

اهورا:"از کیارش کشیدی بیرون کہ بچسبی بہ این ؟"

با چشمای گرد شده گفتم:

"ها؟"

اهورا:"بخاطر اینکہ با این پسره بری عشق و حال بہ من گفتی مسخوام تنها باشم و باهام نیا"

مکثی کرد و ادامہ داد

"شاید اصلا تو بهش گفتی بیاد شمال آره؟"




romangram.com | @romangram_com