#فردا_بدون_من_پارت_823
شهاب:"نہ"
من:"پس چرا میپرسی؟"
شهاب:"هیچی ،بیخیال"
با بدبختی نگاهی بہ خریدام انداختم ،اوف من خودم نمیتونم برم خونہ ،چجوری اینا رو باخودم بکشونم
شهاب خریدام و برداشت وگفت:
"بریم من برات میارمشون"
من:"نہ نہ
نمیخواد ،خودم میتونم!"
باچشم اشاره ای بہ پام کہ هنوز از زمین فاصلہ داشت کرد و گفت:
"مشخصہ!"
جدی گفتم:
"ممنون واقعا خودم میتونم"
شهاب:"لجبازی!
هنوزم لجبازی...
ولی باهات میام ،نمیتونم تنهات بزارم"
دیگہ اعتراضی نکردم چون واقعا نمیتونستم تنها بااون وضعم برم خونہ
لنگون قدمی برداشتم کہ از درد چهرم تو هم رفت
شهاب خریدارو گذاشت پایین و نشست کنار پام
romangram.com | @romangram_com