#فردا_بدون_من_پارت_814


وارد سالن شدم که دیدم خبری از اهورا نیست

حرصی اسمشو صدا زدم که جواب نداد

من:مردی ایشاالله؟اهورااا؟؟؟

_سوپرایز!

باصدای جیغ و سوت متعجب بہ طرف راست برگشتم کہ دیدم همہ بچہ ها اینجان!

شکہ نگاهشون کردم و دهنم و باز کردم کہ چیزی بگم ولی نتونستم

اهورا بالبای خندون بهم نزدیک شد وگفت:

"تولدت مبارک عزیزم"

من:"چی؟"

سیاوش باخنده گفت:

"بچم هنگہ هنوز"

بادیدن مهرسام کہ بغل مهدیہ بود نفس راحتی کشیدم و حرفاش محض دور کردن من از خونہ بود

صورت مهرسام و بوسیدم و بااخم بہ چشمای مهدیہ زل زدم کہ نیشش و بہ عرض شونش باز کردو گفت:

"تولدت مبارک زنداداش"

آنیتا وعرفانہ اومدن طرفم و بعد تبریک گفتن آنیتا باجیغ گفت:

"وای بدو بریم لباست و عوض کن"

بعد اینکہ سیاوش و عرشیام بهم تبریک گفتن با آنیتا بہ اتاقم رفتیم


romangram.com | @romangram_com