#فردا_بدون_من_پارت_815
من:"میگم آنیت نکنہ،حاملگیہ توام الکیہ؟"
آنیتا:"نہ این از هرچیزی واقعی تره!"
ببالبخند ولحن مهربونی گفتم:
"چقدر شده؟"
آنیتا:"سہ ماه ونیم"
من:"چی؟
بعد تو الان میگی؟
خیلی خری!"
آنیتا:"بیخیال این حرفا لباست و عوض کن"
من:"نیاوردم کہ!"
آنیتا:"عرفانہ رفت از خونتون آورد"
ابرویی یالا انداختم کہ لباسی از کمدم بیرون کشید
من:"وای نہ،این و دوست ندارم"
آنیتا:"حرف توئہ مگہ من خوشم میاد ،زودباش بپوش"
ازپلہ ها کہ پایین میومدم اهورا اولین نفری بود کہ متوجهم شد بہ سمت اومد آروم گفت:
"خیلی خوشگل شدی عزیزم!"
بالبخند تشکری کردم کہ دستش و انداخت پشت کمرم و بہ طرف بچہ ها هدایتم کرد
سیاوش اومد کنارم و با نیشخند
romangram.com | @romangram_com