#فردا_بدون_من_پارت_791

چاقو رو پرت کردم رو ظرف و بعد

شستن دستم رفتم تو حال که دیدم اهورا جوری مهرسام رو جمع کرده که کلی ازش فاصله داره و با قیافه ی جمع شده

و اخمای درهم داره نگاهش میکنه !

من : چیه هی آرام آرام میکنی ؟

اهورا : بیا این بچه رو بگیر تورو خدا

با تعجب رفتم طرفش همین که مهرسام رو ازش گرفتم قیافه ی منم جمع شد !

من : چیکارش کردی بچه رو چرا اینقد . . . اییی!

اهورا ازمون فاصله گرفت و نفس عمیقی کشید و گفت :

من کاری نکردم که این بچه خودش

رو کثیف کرده . . !

همونطور که مهرسام رو از خودم فاصله داده

بودم گفتم : پس چرا دادیش به من

بیا بشورش دیگه

چشماش رو گرد کرد و گفت :

فکرشم نکن . . .!

من:مسخره بازي در نيار بيا اينو بگيرخفه شدم

اهورا:به جون تو اصلا راه نداره

مهرسام و خوابوندم رو مبل دستامو زدم به كمر

romangram.com | @romangram_com