#فردا_بدون_من_پارت_765
برگشت طرفم و با اخم گفت : امیر حسین !
متعجب گفتم : ها ؟
پوفی کشید و گفت : هیچی ! کاری داشتید ؟
کلاه رو به طرفش گرفتم و گفتم : جا مونده بود !
سری تکون داد و خواست بره که دوباره صداش زدم
من : راستی آقا امیر !
دوباره با اخم نگاهم کرد و گفت :
امیر حسین
من : بله
کلافه نگاهم کرد و گفت :
اسمم امیرحسینه نه امیر
من : خب حالا !
امیر حسین : دستم شکست ارام خانوم چیکار
داشتید ، پوف به کل
یادم رفت چی می خواستم بگم
سرمو خاروندم و گفتم : هیچی یادم رفت
عاقل اندر سفیهانه نگاهم کرد و سری تکون داد و رفت
برگشتم که دیدم اهورا هنوز با اخم جلوی در وایساده و خشمگین نگاهم میکنه
romangram.com | @romangram_com