#فردا_بدون_من_پارت_749
من:"حمومہ"
لبخند شیطونی زد و سری تکون داد
مهدیہ:"دیشب خوش گذشت؟"
من:"جات خالی"
مهدیہ:"بیشعور"
لبخند کجی زدم کہ گفت:
"میرم میز و بچینم"
باشہ ای گفتم کہ رفت
موهام و بافتم و رژی بہ لبام مالیدم
داشتم تو آینہ خودم و بررسی میکردم کہ اهورا درحالی کہ یہ حولہ دور کمرش بستہ بود ازحموم بیرون اومد
باخجالت روم وازش گرفتم کہ ریز خندید
برگشتم سمتش چشم غره ای تحویلش دادم کہ یهو مهدیہ اومد تو اتاق با دیدن اهورا چشماش گردشد
ولی سریع برگشت طرف دیگہ ای وگفت:
"ای وای"
اهورا آروم خندید وگفت:
"معمولا اول در میزنن"
مهدیہ:"در باز بوددخب"
اهورا سریع لباسش و پوشید وگفت:
romangram.com | @romangram_com