#فردا_بدون_من_پارت_750


"پوشیدم،راحت باش"

مهدیہ برگشت طرفش کہ اهورا با چشمک گفت:

"صبحونہ آوردی؟"

مهدیہ:"آره"

اهورادستی بہ شکمش کشید وگفت:

"دمت گرم ،دیشب خیلی خستہ شدم

خیلی گشنم بود"

اومد طرف منو دستش و دور کمرم حلقہ کرد وگفت:

"توام بیا بریم یہ چیزی بخور عزیزم

رنگت پریده"

باتعجب از آینہ نگاهی بہ خودم انداختم وگفتم:

"نہ،کجا رنگم پریده؟"

مهدیہ لبخندی زد و بامهربونی گفت:

"آره عزیزم شما برید یہ چیزی بخورید"

قبل اینکہ چیزی بگم اهورا بہ آرومی هلم داد از اتاق بیرون و آروم گفت:

"ضایع بازی درنیار

الان همہ فکر میکنن من و تو دیشب یہ شب رمانتیک و گذروندیم"


romangram.com | @romangram_com