#فردا_بدون_من_پارت_746
خواستم بلند شم کہ یهو دستش و گذاشت رو شکمم و بهم اجازه نداد
بااخم نگاهش کردکہ گفت:
"بخواب یکم دیگہ"
من:"من و چیکار داری؟
تو بخواب"
دستش و دورم حلقہ کردوسرش و فرو کرد تو گردنم
خواستم بزنمش کنار ولی زورم نرسید
اهورا:"عادت ندارم تنها بخوابم"
سرش و آورد بالاو خیره بہ چشمام با چشمای ریز شده اضافہ کرد:
"همیشہ ترنم پیشم بوده"
بی تفاوت گفتم:
"الانم میتونہ پیشت باشہ
اون کہ از خداشہ!"
اهورا:"حسودیت میشہ؟"
خندیدم وگفتم:
"نخندون من و!"
romangram.com | @romangram_com