#فردا_بدون_من_پارت_745

بلندخندیدم وگفتم:از امتحانت سربلند اومدی بیرون

کیارش چپ چپ نگام کرد و گفت:منو امتحان میکنی جوجه؟

خیزبرداشت طرفم که بلند شدم جیغی کشیدم که صدای قهقه هاش گم شد

_آرام؟

باصدای اهورا گیج بهش نگاه کردم که گفت:گریه میکنی؟یعنی اینقدر سختته؟

سریع اشکامو که متوجهش نبودم رو پاک کردم وگفتم:گریه نمیکنم!



'نه گریه نمیکنم... یه چیزی رفته تو چشمم... به گمونم یه خاطره است'

باکرختی چشمام و باز کردم و کش وقوسی بہ بدنم داد و همین کہ برگشتم

چشمم بہ چشمای باز اهورا افتاد کہ داشت نگاهم میکرد

اصلا فکرشم نمیکردم یہ روز صبح با باز شدن چشمام قیافہ نکره ی اهورا ببینم!

دستش و آورد جلو ودستی بہ موهام کشید وگفت:

"صبح بخیر"

من:"صبحی کہ بادیدن تو شروع شہ

مطمئنا ختم بہ خیر نمیشہ"

برعکس انتظارم آروم خندیدوچیزی نگفت



نگاهی بہ ساعت انداختم کہ دیدم ده و نشون میده

romangram.com | @romangram_com