#فردا_بدون_من_پارت_726
زل زدم بہ چشماش و لبای لرزونم کہ از شدت بغض میلرزیدن و بہ دندون گرفتم
نگاهش از چشمام سوق داد رو لبام و گفت:
"فقط همین یہ بار
خدایا من و ببخش "
من:"کیـار..."
حرفم تو گلوم خشک شد
بین خودش و دیوار آسانسور حبسم کرد و لبای داغش و رو لبام گذاشت و باخشونت شروع بہ بوسیدنم کردمثل تشنہ ای کہ تازه بہ آب رسیده باشہ!
هنگ کرده بودم از این بوسیدن یهوییش کہ با فشاری کہ پهلوم داد بہ خودم اومدم وبا دلتنگی همراهیش کردم
دستش و فرو کرد تو موهام و گازی ریزی ازلبم گرفت کہ بی طاقت پاهامودور کمرش حلقہ کردم،کمرم و گرفت وبلندم کردو بادستاش پاهام و نگہ داشت
باهیجان همراهیش کردم
تو حال وهوای خودمون بودیم کہ یهو در آسانسور باز شد...
با دیدن اهورا شکہ از بغل کیارش بیرون اومدم
چند لحظہ ناباور نگاهمون کرد و در کسری از ثانیہ صورتش از خشم کبود شد
لبش کمی باز شد
انگار میخواست چیزی بگہ ولی دوباره لباش و چفت هم کرد و جوری دندوناش و روهم سایید کہ صداش و بہ راحتی شنیدم
کیارش:"اهورا اونطور کہ فکر میکنی نیست،آرام هیـ..."
بامشتی کہ اهورا کوبوند تو دهنش ساکت شد
romangram.com | @romangram_com