#فردا_بدون_من_پارت_724


اهورا:"البتہ"

*************************

اهورا:"الان تکلیف ما چی میشہ؟

قرار بود عمو اینا بیان و تاریخ جشنمون و مشخص کنیم ولی فکر نکنم بااین اتفاقای اخیر ..."

پوفی کشید و ساکت شد

من:"این اتفاقا هرچقدرم بد بوده باشہ یہ حسنی داشت ،حسنشم همونہ کہ خودت الان بهش اشاره کردی"

اخمی کرد و گفت:

"باز بهت رو دادم زبونت دراز شد؟"

برو بابایی نثارش کردم کہ جلوی خونہ ی مهدیہ اینا نگہ داشت و گفت:

"یہ ربع دیگہ میام دنبالت زود برگرد"

سری تکون دادم و زنگ مهدیہ اینا رو فشار دادم کہ درشون باز شد

اومده بودم مهرسام و ببرم خونمون تامهدیہ و آرسام برن خرید

دکمہ ی آسانسور و فشاردادم و منتظر موندم تابیاد پایین

بعد چند لحظہ آسانسور اومد و یهو در باز شد

با دیدن کیارش شکہ نگاهش کردم

اونم دست کمی ازمن نداشت و باتعجب نگاهم میکرد

زودتر از کیارش بہ خودم اومد و رفتم تو آسانسور کہ اخمی کرد و خواست بره بیرون


romangram.com | @romangram_com