#فردا_بدون_من_پارت_723



"یہ ربع دیگہ میام دنبالت زود برگرد"

چشم غره ای تحویلم داد وگفت:

"بہ تو رفتہ دیگہ"

آرسام:"ای بابا بس کنید سرم رفت

یا اون بچہ گریہ میکنہ یا شما دوتا کل کل میکنید!"

عمہ :"دخترم مهرسام و بده من،تو برو یکم بخواب خیلی خستہ شدی"

مهدیہ باذوق لبخندی زد و مهرسام و داد بہ عمہ آروم رفت تو اتاقی کہ طبقہ ی پایین کنار اتاق عمہ براشون آماده کرده بودیم

بارفتن مهدیہ کنار آرسام نشستم و گفتم:

"آرسام کی بہ مهدی میگی کہ مادر واقعیش کیہ"

آرسام:"میخوام بگم ولی نمیتونم ،مهدیہ خیلی حساسہ آرام"

من:"باید بهش بگی آرسام"

اهورا:"آرام راست میگہ بالاخره کہ چی ؟میفهمہ دیگہ

اززبون خودت بشنوه بهتره اونطوری ازتوام دلگیر میشہ"

سری تکون داد و کلافہ دستش و تو موهاش مشت کرد وگفت:

"هنوز خودم این موضوع و هضم نکردم وفعلا نمیتونم چـیزی بهش بگم"

اهورا:"میخوای من باهاش حرف بزنم؟"

آرسام:"میشہ؟"

romangram.com | @romangram_com