#فردا_بدون_من_پارت_718


آرسام:"واسہ اینکہ زود بہ دنیا اومده بود الان تو دستگاست یہ مدت باید اونحا بمونہ،بقیم رفتن ببیننش"

من:"وای منم برم ببینمش،کجاست؟"

آرسام:"طبقہ ی بالا"

خرس و بادکنکا رو پرت کردم تو بغل آرسام وگفتم:

"من رفتم پیش مهرسام"

آرسام:"مهرسام؟"

من:"آره دیگہ هم بہ اسم تو میخوره هم مهدیہ"

مهدیہ:"وای چہ قشنگہ"

سری تکون دادم و چشمکی روونش کرد و با قدمای سریع رفتم سمت جایی کہ آرسام گفتہ بود

بادیدن عمہ اینا کہ همہ پشت یہ شیشہ وایستاده بودن با هیحان رفتم کنار عمہ و نگاهی بہ داخل اتاقہ انداختم کہ دیدم چندتا بچہ اونجاست

باهیجان رو بہ عمہ گفتم:

"کدومہ عمہ؟"

باچشمای اشکی اشاره ای بہ نوزاد خیلی کوچولویی کہ لباس آبی رنگش تو تنش زار میزد کرد وگفت:

"اوناهاش"

من:"وای چقدر کوچیکہ عمہ،عزیزم!

وای عمہ چقدر سفیده،لپاش و

ای جانم عمہ فدات شہ کوچولوی من!"


romangram.com | @romangram_com