#فردا_بدون_من_پارت_717
باذوق خبرو بہ اهورام گفتم و باهم رفتیم یہ خرس گنده و چندتا بادکنک و یہ گل خوشگل و شیرینی خریدیم
بادکنکا و خرس آبی رنگ بزرگی رو کہ تقریبا هم قد خودم بود و از دستش گرفتم و گل و شیرینی رو دادم بهش
تقہ ای بہ در اتاقی کہ مهدیہ توش بود زدم و بدون اینکہ منتظر جوابش بمونم در و باز کردم
بادیدن مهدیہ با رنگ و روی پریده و لباس بیمارستان با لبخند مضطربی نزدیکش شدم و گفتم:
"خوبی عزیزم؟"
لبخند مهربونی زد وگفت:
"خوبم"
اهورام پیشونیش و بوسید وگفت:
"احوال آبجی خانوم"
باهمون لبخندش گفت:
"چرا زحمت کشیدید؟"
من:"چرا اینقدر باادب شدی؟"
آروم خندید کہ یهو تز درد قیافش جمع شد آرسام سریع گفت:
"درد داری؟
بگم دکتر بیاد؟"
مهدیہ:"نہ خوبم"
من:"خب بگید ببینم عشق عمش کجاست؟"
اهورا:"آره راست میگہ ،پهلوون دایی وکجاست؟"
romangram.com | @romangram_com