#فردا_بدون_من_پارت_713

"متاسفم آرسام،همش تقصیره منہ!

من نباید جلوی مهدیہ اون حرفا رو میزدم

ولی اصلا دست خودم نبود وقتی واقعیت و فهمیدم..."

حرفم و قطع کردوگفت:

"میفهممت آرام

تقصیرتو نیست پس بیخود خودت و سرزنش نکن"

من:"الان یہ سری چیزا فهمیدم کہ توام باید بدونی"

اهورا:"الان وقتش نیست آرام!"

من:"اتفاقاهمین الان وقتشہ باید بدونہ،حقشہ!"

آرسام:"چیشده؟"

چیزایی کہ از عمہ شنیدم و براش تعریف کردم کہ عصبی از جاش بلند شدو گفت:

"بی شرفا،خدالعنتشون کنہ"

اهورا بہ زور آرسام وآروم کردو با یہ چشم غره بہ من رفت تا برای آرسام آب بگیره

من:"مهدیہ ازکی اون توئہ؟"

نفسش و کلافہ بیرون فرستاد وگفت:

"دوساعتی میشہ"

نفس عمیقی کشیدم وگفتم:

"من نمیتونم فضای اینجا رو تحمل کنم،انگاردارم خفہ میشم

romangram.com | @romangram_com