#فردا_بدون_من_پارت_711
دخترمنہ ،من"
آرزو باگریہ گفت:
"حق نداری چیزی بهش بگی"
عمہ:"میگم همہ چی و بهش میگم
بهش میگم کہ بابای عوضیش و تو چطوری سر من و برادرم و شیره مالیدید وبهمون خیانت کردین"
شکہ بہ اهورا نگاه کردم کہ دیدم اونم دست کمی ازمن نداره
این دیگہ نهایت بی شرمی بود
یعنی عمورضا شوهرِ عمہ بوده؟
مهدیہ ام دختر عمہ ،پس بگو چرا عمہ اینقدر دوستش داره
خواستم برم جلو کہ اهورا دستموگرفت و بهم اجازه نداد
باصدای بلندی گفتم:
"ولم کن"
آرزو باترس و عمہ باتعجب برگشت طرفم
دستم و ازدست اهورا بیرون کشیدم و رفتم نزدیکشون و روبہ آرزو گفتم:
"خیلی پستی"
باقیافہ ی جمع شده ادامہ دادم
"یہ آدم چقدر میتونہ کثیف باشہ؟
romangram.com | @romangram_com