#فردا_بدون_من_پارت_710


چقدر ممنونش بودم کہ تا وقتی اشکام خشک شد چیزی نگفت و اجازه داد خودم و خالی کنم

ازبغلش کہ بیرون اومدم گفت:

"خیلی نگران مهدیہ ام،بریم بیمارستان؟"

من:"بریم"

لبخند کوچیکی زد و ماشین روشن کرد و راه افتاد

وقتی رسیدیم تو حیاط بیمارستان متوجہ ی عمہ و آرزو شدیم کہ گوشہ از حیاط کہ کسی اونجا نبودباهم بحث میکردن

اهورا دستم و گرفت وگفت:



"بیا بریم ولشون کن"



من:"هیس،بزار ببینم چی میگن"

آروم نزدیکشون شدم کہ اهورام همراهم اومد

آرزو:"مهدیہ دخترمنم هست،من بزرگش کردم"

عمہ:"مهدیہ فقط دختر منہ ،تو بزرگش کردی چون ازم دزدیدینش

من مثل تو بچم و ول نکردم همہ ی این سالا دنبال دخترم بودم،همہ جا رو گشتم ولی توو اون رضای عوضی فکر همہ جاش و کرده بودین و شناسنامہ هاتونم عوض کرده بودید



مهدیہ پیش تو بزرگ شد ولی دختر تو نیست!


romangram.com | @romangram_com