#فردا_بدون_من_پارت_709
"فقط دوسالم بود کہ مامانم از بابام طلاق گرفت،خب هیچی ازش یادم نبود،حتی قیافشم نمیدونستم چجوریہ ،باباهم عکساش و نشونم نمیداد
میدونی بابا خیلی حواسش بہ من و آرسام بود،نمیخواست نبود مادرمون و حس کنیم
هرکیم بهش میگفت زن بگیر
میگفت نمیخوام بچہ هام زیر دست نامادری بزرگ بشن "
پوزخندی زدم وگفتم:
"راستم میگفت خب ازمادر خودمون چہ خیری دیدیم کہ ازیہ غریبہ ببینیم؟"
سرم و کج کردم و نگاهی بہ چشمای ناراحتش انداختم و گفتم:
"من خیلی بدبختم
اولش مامانم ولم کرد،بعد دوستم باکسی کہ عاشقش بودم بهم خیانت کرد
بعدش بابام تنهام گذاشت
وقتیم کہ بعد چندسال مزه ی خوشبختی و حس کردم تو ...
توخوشبختیم و ازم گرفتی
من خیلی بدبختم"
فشاری بہ کمرم وارد کرد و چیزی نگفت
بلند زدم زیر گریہ و پیرهنش و تو مشتم فشار دادم کہ بی هیچ حرفی فقط پشتم و نوازش کرد
چقدر این اهورای از خودراضی بعضی اوقات میتونست خوب باشہ
romangram.com | @romangram_com