#فردا_بدون_من_پارت_708
من:"اتفاقا خیلی از این بیشتر حقشہ"
بامکث کوتاهی ادامہ دادم
"من بیمارستان نمیام"
اهورا:"بس کن دیگہ،چرا مثل بچہ ها لجبازی میکنی؟"
بابغض گفتم:
"نمیام،زوره مگہ؟"
ماشین کنار خیابون نگہ داشت وگفت:
"میدونم حس بدی داری ولی الان داداشت بهت نیاز داره"
من:"دیگہ نمیخوام بہ کس دیگہ ای فکر کنم"
بابغض ادامہ دادم
"خستہ شدم از بس زندگی خودم الویت آخرم بوده
خستہ شدم از این زندگیہ نکبتی کہ بهم روی خوش نشون نمیده
خستہ شدم اهورامیفهمی؟!"
دستم و گرفت وکشید کہ افتادم بغلش نوازش وار دستش و پشت کمرم کشید و گفت:
"بگو،هرچی کہ اذیتت میکنہ رو بریز بیرون"
سرم و رو سینش جابہ جا کردم وگفتم:
romangram.com | @romangram_com