#فردا_بدون_من_پارت_705
آرزو جیغی کشید وگفت:
"مهدیہ؟"
دویید طرفش و گفت:
"دخترم؟
چیشدی؟
ای وای خدا مرگم بده
زود باشید باید ببریمش بیمارستان "
بہ مهدیہ میگہ دخترم،نگرانش میشہ
اون وقت مارو ول میکنہ و میره
میره و سراغی ازمون نمیگیره
بانفرت با آرزو خیره شدم و بی توجه بہ حال بد مهدیہ باقدمای بلند از اون ویلای نفرین شده بیرون زدم!
وسطای کوچہ بودم کہ یهو دستم کشیده شد
با دیدن اهورا دستمو بردم عقب و محکم کوبوندم تو گوشش
باچشمای گرد شده از تعجب نگاهم کرد و دستش و گذاشت رو صورتش و باصدای متعجبی گفت:
"چرا میزنی؟"
من:"دلم میخواد"
romangram.com | @romangram_com